پارت صد و سی و پنجم :

غرق در فکر لب زد:
-مرد خیلی خوبی بود، فقط نمی دونم مادر یه احساسی بهم می گه یه جوریه.
به سمت داخل خانه حرکت کردم و گفتم:
-نه مامان اگه بهش فرصت بدی قول می دم نظرت راجبش صد در صد شه.
دمپایی هایش را در آورد و روی سکو ایستاد و گفت:
-انشالله که همینطور باشه، تو تک بچه ی منی می ترسم از این بابت. کل مسئولیتت روی دوش منه.
لبخندی روی لبم نشست دستش را گرفتم و گفتم:
-نگران نباش مØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فیوز پفیوز

    0

    کاشکی یه عکسی چیزی از شخصیتا بود تا با اهنگ let the world burn ادیت میزدم.. خیلی خفن میشد... من دنیارو اتیش میزنم... دنیارو به خاطر تو اتیش میزنم... چقد زیبا:)))))

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    توی پیجم گذاشتم عکس عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    😂😂🤧

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    1

    مادر زن داره حسابی تحقیق میکنه راجب داماد اینده چه کلکی هااا🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    زرنگه

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    1

    خسته نباشی حدیث جون .نمی دونم چرا هر لحظه منتظر افتادن اتفاق بدم

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🌝♥️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی🌺👌

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💜❤️💛💚🩶🩵🧡🤎🤍💙

    ۲ سال پیش
  • آیلین

    5

    یه احساس مزخرفی بهم میگه مشکلات زیادی در انتظارشونه 🤔

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    0

    آرامش قبل طوفانه

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    5

    مامانش این آخر به سختی های آرن هیچ واکنشی نشون نداد، گیر اختلاف سنی آرن و نوره😂

    ۲ سال پیش
  • عاطی

    2

    نسیم سام فرید بابای ارن سمیرا همه شاید مخالف ازدواج آرن باشند و الیسا رو اذیت کنند اما هم الیسا هم آرن گردن کلفت تر از این حرفها هستن ..پایان خوش ممنون حدیث جان

    ۲ سال پیش
  • ندا

    0

    سلام مرسی عالی فقط وسط رمان بازتکراربود که کمترش کردداستانوچرافکرمیکنم بازم مشکل براش پیش میادالیسا

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    2

    ای جان 🥰 الیسا خانوم داره عروس میشه. دلم گواه بد میده.دلم شوره .احساس خوبی ندارم حس میکنم الان است که سر کله ی فرید و سام با اتفاق جدید و آدم های نزدیک به الیسا و ارن بیوفته....، دستت طلا حدیث جان.🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️